ღ.• ندا...دختر پاییزی تنها
ܓܨخدا جونم بدون تو جایی در این دنیای بزرگ ندارم و تنهــاتراز من دیگر تنهایی نیست!ܓܨ
سلام دوستای خوبم ممنونم که به وبم سر میزنین سیستمم نمیدونم چش شده تا چند روز نمیتونم بیام نت بازم ببخشید وقتی دوباره اومدم به همه تون سر میزنم " قصه عشق♥ " جالب و خواندنی شادی، غم، دانش ، عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. در همین زمان او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. یک داستان عاشقانه و واقعی...!!! يکي بود يکي نبود يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد. هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي مال تو کتاب ها و فيلم هاست.... ஜஜ ஜ ஜ
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! اما من که می دانم او چه کسی است ! نامه ای قبل از تولد برای خدا: خداوندا ! قبل از اینکه مهر سکوت بر لبانم بزنند... و مرا به روی زمین بفرستند، نامه ای برایت می نویسم. بار خدایا ! مرا به دنیایی بفرست که در آن هیچ پرنده ای اسیر نباشد... به کشوری بفرست که در آن گل های خوشبختی شکفته باشد... به شهری بفرست که در آن رودهای عشق جاری باشد... خداوندا ! چنین سرزمینی اصلا وجود دارد؟؟؟ خداوندا اگر دست و پا و زبانم را از من گرفتی برایم مهم نیست؛ اما عشق را در وجود من قرار بده... خداوندا ! کمکم کن تا بتوانم سلطنت عشق را در سراسر وجود و زندگی خود زنده نگاه دارم. خدایا ! روحم را همیشه بزرگ ، جسمم را همیشه سلامت، قلبم را همیشه عاشق، عشقم را همیشه پایدار، امیدم را همیشه زنده و غرورم را همیشه سربلند نگاه دار... سلام به مناسبت روز تولدم ( 1 مهر اولين روز فصل قشنگ پاييـز) ميخوام قالب وبلاگ هامو عوض کنم اميدوارم خوشتون بياد... . تولــد ... آدم هايی هستند که روز تولد يا شب تولد ندارند! هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمي کنند اميدوارم تو هم از همان ها باشی.. N E D A شب تولدمه !!! مثل اون بچه ای شدم که برای اومدن به این دنیا گریه میکنه!!! بچه ای که تازه وارد این دنیای پر مکر و فریب شده، اما نمیدونه کجاست؟؟؟ کاش همیشه همون بچه ای میموندم که با یه حرف کوچولو شاد می شدم... که بی بهانه می خندیدم... که بی هر بهانه ای گریه سر بدم... که با یه بیماری ساده، همه چیز دنیا رو مال خودم ببینم... که با گفتن دوستت دارم، زندگیم رو نبازم... که وقتی دارم از دنیا میرم، یه جسم پاک باشم کاش این دنیا تموم شه هرچی زودتر کاش فردا که بیدار میشم، ببیینم همش توی خواب بوده ولی کاش جواب نداره و از این همه کاش فقط برای آدم یه افسوس می مونه... فقط ... افسوس! ای کودکی من... همیشه با من باش.... همیشه N E D A •.¸ღ عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت ....؟؟!! به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه. هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست." و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره." ادامه شو بخون ... *•.¸♥ .:. فــیـــــل .:. مردی فیل مستی داشت . او فرار می کرد و فیل به دنبال او می دوید، تا اینکه به او رسید. آن مرد نگران شد و خود را در چاهی انداخت و چنگ زد به دو شاخه که در کنار چاه روییده بودند. ناگهان دید ... *•.¸♥ نجار زندگی خود هستیم،پس مراقب باشیم !:. نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت . پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت، می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند . صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد . سرانجام ... *•.¸♥ .:. فقط خـدا.:. تنها بازمانده ی يك کشتی شكسته به جزيره ی خالی از سكنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياری رسانی از نظر می گذراند ولی کسی نمی آمد. سرانجام... •.¸ღ خودمان را بسازیم یا دنیا را ....؟؟!! پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش میشد، حوصله ی پدر سر رفت.... صفحه ای از روزنامه که نقشه ی جهان را نمایش میداد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. - بیا، کاری برایت دارم، یک تقشه ی دنیا به تو میدهم. ببینم میتوانی آنرا درست همانطور که هست بچینی؟؟؟ و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می دانست که پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع بعد.... پسرک با نقشه ی کامل برگشت!!! - پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی یاد داده؟ - پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست؟ - پدر پرسید: پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را به این زودی بچینی؟ - * پسر گفت: پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود وقتی توانستم که آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.! *•.¸ღ " ترس، نابودگــر عشق " کنار خیابون ایستاده بود *•.¸♥ " درد عاشقــی " هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد تا شمع خاموش نشده بدو ادامه مطلب رو بخون میدانی دیشب در عمق تنهایی هایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید اما نتوانستم...نتوانستم بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید دوباره خواستم نفرین کنم اما این بار او را.....او که تو عاشقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟ او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!! میدانی نه گناه توست نه گناه او هر چه هست تقصیر دل من است دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید... دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست... رفتی ...خدایم پشت و پناهت باشد فراموشم کردی... خدا کند فراموش نشوی شکستی ...خدا کند نشکنی تنهایم گذاشتی... خدا کند تنها نمانی عاشقم کردی ...کاش خدا میخواست و عاشقم می شدی "خوشبخت باشی، هر جا باشی...با هر دل و قلبی که باشی" کلمه ی ¸.•*♥*•.¸دوستت دارم¸.•*♥*•.¸ چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز براي مدت زيادي از برم مي روي بگو که دوستت دارم به چشمانش خيره شدم قطره هاي اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه اي زدم اما نگفتم که دوستش دارم! روزي که به سوي او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روي سينه ام فشرد و گفت امروز بگو دوستم داري... دستهاي سفيدو بلندش راگرفتم اما باز نگفتم که دوستش دارم! ماهها گذشت در بستر بيماري افتاد با چند شاخه گل ميخک سرخ به ديدارش رفتم. کنار بالينش نشستم او را نگاه کردم . به من گفت:بگو که دوستم داري مي ترسم که ديگر هيچوقت اين کلمه را از دهانت نشنوم ... اما باز بوسه اي بر لبانش زدم و رفتم. وقتي که آن روز به بالينش رفتم روي صورتش پارچه اي سفيد بود! وحشت زده و حيران پارچه را کنار زدم تازه فهميدم چقدررر دوستش دارم! فرياد زدم : بخدا دوستت دارم اما... بخدا دوستت دارم اما... "عشق خیالی" گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم. گفتم:کجا ؟ گفتم : مگه ميتوني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت !. گفتم: اين چيه ؟ گفت : سـيـسـسسـسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .؟ خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده! *•.¸♥ " دو دوســـت " کشتی در طوفان شکست و غرق شد؛ فقط دو مرد توانستندبه سوی جزیره ی کوچک و بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافتهدیدند که هیچ کاری نمی توانند بکنند پس با خود گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم و دست به دعا شدند. آنها برای اینکه ببینند دعای کدامشان بهتر مستجاب می شود، به گوشه ای از جزیره رفتند. آنها نخست از خدا غذا خواستند؛ فردای آنـــروز مرد اولی درخت میوه ای یافت و آنرا خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. روز بعد مرد اول از خدا خانه و لباس و غذای بیشتری خواست. فردای آنروزتمام چیزهایی که خواسته بود ( به گونه ی معجزه ) به او رسید. در حالی که مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواستتا با آن از جزیره برود. چند روز بعد، کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت. مرد خواست بدون مرد دوم از جزیره برود. پیش خود گفت:به طور حتم، او شایستگی نعمت های الهی را ندارد. زیرا به درخواست های او پاسخ داده نشد، پس اگر همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، مرد لحظه ای خوابش برد. در خواب کسی از او پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ گفت: این نعمت هایی که بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام؛ درخواست های او که پذیرفته نشد. پس لیاقت این چیزها را ندارد. آن شخص مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی؛ این نعمت ها زمانی به تو رسید که خواسته ی او اجابت شد. مرد با حیرت پرسید:مگر او چه خواسته بود؟ گفت: او خواست که تمام خواسته های تو اجابت شود... .؟! *•.¸♥ انتــــظار... نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ، دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم *•.¸♥ " بـهای گناهان ما پرداخت شده است؟! " پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر" و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." اين مورد پذيرفته نيست." آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟ پاییز بخاطر غریب و بی صدا آمدنش *•.¸♥ " حرف های پدربزرگ " پسرک پدربزرگش را تماشا میکرد که نامه ای می نوشت؛ پرسید: ماجرای کارهای خودمان را می نویسید، درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوه اش گفت: درست است درباره ی تو می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید،... اما اینهم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام.! - بستگی دارد که چطور به آن نگاه کنی، در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تمام عمرت در دنیا به آرامــــش می رسی. *•.¸♥ " پدربزرگ و نوه اش " پدربزرگ در حیاط قدم میزد که شنیدنوه اش حروف الفبا را با صدایی شبیه دعا تکرار می کند! از او پرسید که چه می گوید؟ دختر کوچولو توضیح داد: دارم دعا می کنم، ولی نمی توانم مثل شما بزرگترها کلمات درستی برای دعا پیدا کنم؛ پس همه ی حروف را می گویم، خداوند با مهربانی خودش آنها را برای من مرتب خواهد کرد؛ زیرا او همیشه می داند به چه می اندیــــشم این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به گذشته های دور خیره شده بودی ... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحرآمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند! با هیچ می میرند! *•.¸♥ " خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم..." تمــــــــام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشـتـنـش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به آتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجيرها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد... . *•.¸♥ " شمع فرشته " مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد............... او مــــرد...!!! با هیچکس صحبت نمی کرد دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند... همان دختر خودش است هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .![]()
![]()
![]()

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
" ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:"نه نمی توانم. ![]()
:::ادامه مطلبم:::

![]()
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني توي يه خيابون خلوت وتاريک داشت واسه خودش راه ميرفت که يه دختري اومد و از کنارش رد شد!![]()
پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد![]()
:::ادامه مطلبم:::
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

![]()
" آمــین"![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود.
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم،نگاهم كرد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:::ادامه مطلبم:::
:::ادامه مطلبم:::
:::ادامه مطلبم:::
:::ادامه مطلبم:::

تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
:::ادامه مطلبم:::
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند .... می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند.... ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب![]()
![]()
:::ادامه مطلبم:::


![]()


متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوار آن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد."
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود،
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. "
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم."
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد:
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است.
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."
امروز مدافع شما کیست ؟
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
می توانی کارهای بزرگی کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، اوست که به تو کمک می کند تا موفق باشی.
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی، این باعث می شود که مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. زیرا این رنج باعث می شود که انسان بهتری شوی.
مداد همیشه امکان می دهد که برای پاک کردن اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم و بدان که تصحیح کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای این اهمیت دارد که خودت را در مسیــر درست نگه داری.
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغال داخل چوب مهم است؛ پس همیشه مراقب باش و ببین که درونت چه خبر است.؟
سرانجام، اینکه مداد همیشه اثری از خود بجای می گذارد. بدان که هر کاری در زندگیت می کنی، ردی بر جای می گذارد. پس سعی کن در هر کاری که می کنی هشیار باشی و بدانی که چه می کنی .؟!

من تمام فریادها را بر سر خود می کشم.
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد،
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.
سرکار نمی رفت.
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید،
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است،
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان،
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.






